بدون عنوان
تنهایی![]()
تنهایی دوباره پرم را گرفت
تنم را خسته و شادی روح را از من گرفت
پرکشید شادی از روح و جانم
پر شد پیمانه دوباره اشک چشمانم
غم در زد و آمد به غم خانه ی من
غم به زور پرده کشید بر دل بیچاره من
خواستم بگریزم من ز غم این همه تنهایی
خواب بود جسم گریزی نیست نه ز غم نه زین همه تنهایی


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
